تبليغاتX
............

بسیار خوب

هشتم ماه مه است .

چهلم من نیز گذشت .

به دار بیاویزید رخت های مشکی تان

و همه خاطرات نیمه سوخته  را .

من اینجا

            زیر لحاف تنم  

                              وصیت نامه ام را نقاشی کرده ام

که در آن

همه پل های پشت سر ویران است،

مردمانی در حال سقوط

که نور می بارد از لبخندهاشان ،

و دست های یکدیگر را

در طراوت دوستی

نوازش می کنند

و ما

     در سحرگاهان روز نهم

                                   لبخند خود را پرواز خواهیم داد ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:1  به قلم محسن حق پرست  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:51  به قلم محسن حق پرست  | 

بیزارم

از انسان های آرمان شهرم

که نقاب بر چهره می پوشند

تا زنده بمیرند .

دستم بر گونه ی سردم می خزد

چین و چروک یک نقاب ، زیر انگشتانم جاری می شود .

وچرکی یک حقیقت ؛

که ما مردمانی ناگزیریم

از تباهی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:21  به قلم محسن حق پرست  | 

لحظه ی تلخی است

آن هنگام  

که بال های تخیلی کودکانه می سوزد

و وحشت آسمانش را فرا می گیرد

 

لحظه ای

که چشمان مضطرب

قهقهه های مستانه را می بلعند

 

و یک دم

نفس از تنگی لحظه ها

                            از کشاکش یک بغض

                                                         راهی به درون نمی یابد

 

مسافری را می بینم

که همسفرش

از درون جمجمه

به او می نگرد.

 و دخترکی

که قدم های تب دار سیاهی غریبی را

به تلقی ی ساده انگارانه

از نظر می گذراند

 

و آن هنگام

که خیمه شب بازی تهوع آور افکارم

                                           رنگ واقعیت می گیرد

                                                                    به جنون می رسم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:48  به قلم محسن حق پرست  | 

در شگفتم که هنوز

زاییده می شوند آرزوها  ، در کاسه سرم

امروز

رؤیایی در من رویید

آنقدر لطیف

که لغزید از میان دستانم

و بر زمین افتاد

و رنگ هایش همه

نقشی بر آب شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 18:57  به قلم محسن حق پرست  | 

چندی است تصویری گوشه ی چشمم کز کرده است ،

تصویر غمناک مردی که بر لبه پرتگاه ایستاده .

 آنسوی دره را نظاره می کند ؛  کورسوی نگاه حسرت بارش اما ، رو به خاموشی است.

تصویر مردی که بر لبه پرتگاه زانو زده ،

 پرتگاهی که آنسویش ،

 خورشید هست ؛

 نور هست ؛

 مزرعه ای هست سرشار ، از گندم های طلایی ؛

 پرتگاهی که آنسویش ،

آسمان آبی است ؛

و سحرگاهان هرروز , پرستوها نسیم  سبزی را با خود می آورند .

تصویری کنج سینه ام ، ناخن های زهرآگینش را، بر روحم می فشارد .

تصویر مردی است ، که نومیدانه بازمی گردد به آغازش ،

باز می گردد از راهی ،که در انتهایش ،

نور بود ؛

خورشید بود ؛

و دریایی بود ،

تا بیکرانه آبی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:38  به قلم محسن حق پرست  | 

زندگی را قی کرده ام ، با همه شیرینی های تلخ رنگش ...

سایه پیچک خاطرات ، که سخت تنیده به دور پوستین سرد تنم را زیر قدم هایم احساس می کنم . گمان می کردم که نیست ، گمان می کردم که آتش کار خود را خوب بلد است ؛ اما بالای سرم ، هنوز آسمان غبارآلود است . و این تاریکی از جنس مردابی است که سیاهی اش هر لحظه پررنگ تر می شود .

انسان ها یکبار زاییده می شوند ، یکبار حس می کنند ، تنها یکبار ترسیم می شوند ، و یکبار طرح می زنند .

و اینکه گاهی ، چند روزی هم زنده اند .

پیش خود می گویم ،که دیگر فریاد نمی کشم ، پیکر شهر، به سکوت تلخش عادت دارد. پیکره ام بر زمین می افتد ؛ و من خاموش ، به انتها می اندیشم .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:26  به قلم محسن حق پرست  | 

معتاد شده ام به انقلاب ...

به باز و باز قدم گذاردن بر سنگفرش خاطره انگیزش ؛ و پرسه نگاهم میان انبوه چشم های در گذر.

عادت کرده ام به ملاقات بعد از ظهر های وفادارش ، و آهنگی که در نبود آن قدم هایم چیزی را کم دارند .

همنوایی قدم هایم با ریتم . و ضرب گام هایم با اوج نوای متلاطم یک موسیقی ، و اوست که  الهام می بخشد ، به من و پاهایم .

شعری که در گوشم زمزمه می شود ، و فکری که در پس آن پرده زاده می شود ، رنگ می گیرد ، بلوغ می یابد ، و بالاخره با گره خوردن نگاه غریبه ای در چشمانم ، می سوزد.

نگاه هایی که از پیش چشمانم می گذرند ، نگاه هایی که در فضا غرق اند ؛ خود را از غریبه ها می دزدند ، نشانه می روند یکدیگر را، از هم فرار می کنند ، بدنبال هم می دوند ، و بسوی هم ؛ و گاه یکدیگررا ، در آغوش می کشند.

و من به این اتفاقات سبز  خو می گیرم .

 و روح من زندانی می شود ؛ در پیاده روی بی انتهایی که سایه آفتاب گرمش را دوست دارم ، هرگاه که سایه های دونفره ی مبهمی از ساکنینش ، تصویر می کند.

پیاده رویی  که  از شمردن سنگفرش هایش خسته نمیشوم .

پیاده رویی که ، در امتدادش ، خودم را گم می کنم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 21:47  به قلم محسن حق پرست  | 

 

اسلحه ای پر بودم.باهزاران اتش در سر.

 برداشتی مرا ، چشم در چشم به من خیره شدی. و سیب خوشبختی را نشانه گرفتی ، شلیک کردی اتش درونم را . ماشه را کشیدی و کشیدی ، و من بارها و بارها ، به خطا رفتم ...

و تنها گلوله ی مانده در من بود ؛ که مرا  زمین گذاشتی .

چشمانت اتاق خالی را جستجو  می کرد ، زیر چشمی سیب را می دیدی ؛ و دزدکی مرا .

دستانت به سمتم لغزید، لمس  دستانت گرم می کرد مرا .

من در دستانت بودم ؛ و اینک دست تو بر ماشه بود .

دستت چکید ،و من در آسمان،بی هدف ،آتشیدم .

سیب از دستمان افتاد ...

و اکنون من خالی ام ، از آتش ؛ و دستان تو نیز ...

و من سرد سرد ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 21:45  به قلم محسن حق پرست  | 

این روزها حباب شده ام . لمس لطیف انگشتانی هم می شکند مرا .

پوست نازک روانم دیگر هیچ چیز نیست ،  آنقدر که درونم پیداست ، و خودم را می بینم , که گوشه ی تنم کز کرده است ؛ و استخوان های رنجور روحم ، منظره ی دردناکی است ...

کاغذی نوشته ام ، و چسباندمش به خودم :

لطفا به من دست نزنید...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:53  به قلم محسن حق پرست  |